تبليغاتX
علف هرز ام اس - می خوامت
زندگی با ام اس و عقاید شخصی وتبادل نظر با دوستان جدید

نگاهش که می کردم فهمیده بود چقدر عصبانی هستم.چقدر دلگیرم.چقدر خسته ام چقدر دیر فهمیده ام که نمی فهمد.چقدر به او بها داده بودم تا بهتر بفهمد.بی هوده اورا در دنیای خودم راه داده ام او مثل یک موریانه روح مرا خورده است  مثل یک جاسوس حرفهایم را دزدیده است مثل یک بازرس رد اتهامات مرا دنبال کرده است.اتهاماتم زیاد بود.در تمام  حرفهایش تحقری را می شد دید که درین ده سال دنبال خودش کشیده است. تا امروز جبران کند.دوباره حالت شیری را گرفتم که اماده غرش است.یاد موش شدنهایم مرا وحشی تر می کرد.یاد ان ترس ها یم از گربه هاو دزدیهای کوچکم از دنیای بزرگ.

برای هیئت منصفه جای تردیدی نبود که من مقصرم.من متهم ردیف اول هستم.من یک جانی یک حیوان وحشی که کودکم را بخاطر اینکه لباسش را کیف کرده بود داغ کرده بودم.دستش را پنهان می کرد و لی چشمان هیئت منصفه بی انصافانه اورا می پایید.

قاضی پرسید:پدرسگ جنده من کی دست روی تو بلند کردم که تو اینجور بچه را داغ کردی؟

من جوابی ندادم.

دوباره پرسید:برو گم شو از خونه من.پتیاره !رو کرد به

پدر بچه و گفت:حق نداری توی خونه راهش بدی!توی خیابون بره بخوابه مادری که اینقدر نفهمه.

وکیلم با وحشتی تکراری گفت:خوب عصبانی شده.دیگه چنین کاری نمی کنه!

قاضی صدایش رابلندتر کرد گفت:زنیکه جنده تو حرف نزن.هرچی می کشم از دست توست.تو مادرشونی باید بهشون یاد بدی نه من!وقتی می گفتم نزار هر جا برن نزار با این دخترای جنده داداشت بگردن گفتی اشکال نداره جوونن.بیا .تحویل بگیر.اون دختر برادرت گندش با عاشق قدیمیش بعداز دو بچه درومد.این دختر هم حتما سرو گوشش جنبیده وگرنه اینقدر شوهر و بچه اش را عذاب نمی داد.بچه با بغض کودکانه ای  چشمانش را به زمین دوخته بود.سعی می کرد چیزی نفهمد ازینکه پدرش راز اورا فاش کرده بود دلگیر وبد ازینکه مادرش بیثدفاع مانده بود غمگین تر.

پدر بچه ام در نشاطی  غمگینانه از پیروزیش غمگین بود اینکه همسرش در مظان اتهاماتی سنگین بود مردانگیش می لرزید.

 

اول به شلختگیم بهانه می گرفت بعد هیکلم را مسخره می کرد کارش این شده بود خواهرم را که لاغر شده بود به رخم بکشد.اگر کمی خسته بودم و توانی برای عشقبازی نداشتم یک هفته قهر می کرد.شرت و سوتین تازه ای را خریده بودم  به گمانم خوشش نیامد چون اصلا توجهی نکرد مثل همیشه کارش را کرد و رو برگرداند.

یکبار هم گفت:همه چیزت خوبه فقط حقوقت کمه!بد جوری بغضم گرفت.گفتم :تو توی عمرت پدرت ماشی نداشت حالا پرایدداری.از توی اون شهر بی امکانات گرم ولعنتی داری توی یه منطقه خوب توی تهران زندگی می کنی.من چی از خواهرات کم دارم اون بعداز 15 سال هنوز دستشوییشون در نداره اون خواهرت باید ترشی بندازه تا خرجشون در بیاد.اینجا هم که ساعت 2 میای خونه.انتقالیتو برات جور کردم بجه ات داره بهترین کلاس زبان می ره.خواهرم هم داره خرجشو میده!

خواهرت ماهی چقدردرمیاره؟

متغیره !بین 2تا3 میلیون تومن

خ.ش به حال احمد شوهرش.حال می کنه.

این چه حرفیه؟ادم باید احساس خوشبختی بکنه.هی درگیرن هی دنبال پولن هی بچه هاشون مریضن هی خستن اونقدر هم ریختن تو دست و بال بچه ها که هیچی به چشمشون نمیاد و همیشه طلب کارن. بس کن کمی عاقل باش!

خوب ازین همه درامد کمی بیشتر به ما کمک کنه!چی می شه؟من خیلی برام سخته ماهی 200هزار تومن اجاره بدم.اونجا خرجمون کم بود خونه مفتی داشتیم منت کسی هم سرمون نبود .باید برگردیم.

این بهترین روشی بود که برای اینکه باز هم از من باج بگیرد بکار ببرد.میدانست برگشتن به او ویرانه سرای جنگ زده توی غریبی برام غیر ممکن بود.این ده سالی که دوراز مادر بودمفشارهای روحی زیادی تحمل کرده بود.قلبم هم جدیدا دوباره عمل شد به نزدیکی به مادر نیاز داشتم.

خواهرم شاید 18 سالش هم نباشه گفت:تو چرا از خودت دفاع می کنی؟اگه دوست داره بهتر زندگی کنه بیشتر کارکنه تو چرا داری خودتو تو جیه می کنی یابا زنان دیگه مقایسه می کنی بدبخت بزن تو سرش بگو عرضه نداری بگو ساعت 2 چرا میای خونه برو مسافر کشی به کلاسش نمی خوره خوبه باباش نونوا بود خودش رفته سربازی که ماهی 2تومن بهش بدن.حالا به کلاسش نمی خوره چه حرفا!

سوگل از حرفهای من با خاله هاش عصبی می شد می دانست بعدش اونه که یه کتک می خوره.

مامانم مثل همیشه صبوری و توکل را راه حل خوبی می دانست من که خسته از صبوری دلتنگ از توکل بودم دلم برای روزهایی که شیر بودم می سوخت.ولی تن نحیف سوگل در نبرد شیر و کفتار  له می شد هم من می باختم هم سوگل هم پدری که به حقوق من نیاز داشت.

این بار نه مثل همیشه فریاد بود برای اعلام جنگ نه اشکی بود برای ترحم نه سکوتی بور برای حفظ آرامش.

این بار زهرخندی بود به معنای رهایی من اسارت تو .

گفتم :می روم سوگل هم مال من!مهریه مال تو جهیزیه مال من.زمین مال تو مغازه مال من.ماشین مال تو.فقط سوگل مال من

لبهایش لرزید تنش هم .سکوتی برای یک تصمیم و اشکی برای تسلیم.رفتنم راب اور نداشت ماندنم را بیشتر باور کرده بود.

خندید.شوخی می کنی؟لوس نشو!

نه جدی تراز همیشه اماده رفتنم از قهرهای مستمرت خسته شدم.از بهانه هایت سر لاغری  ندا و چشمهای  لیلا .از اینکه راضیت نمی کنم.خسته ام از اینکه سوگل پرپر می شود خسته ام.منو واسه پول می خواستی مادرت گفت زنش بایید کاررسمی داشته باشه.از همون موقع که برای داداش بیکارت دنبال زن تحصیل کرده و کارمند رسمی می گشتید حالم ازتون بهم خورد.هی بیشتر می فهمم کجای کارم!

آره  خیلی خستم.نه از گشنگی می میرم نه از بیشوهری!

:بابابات می خوای زندگی کنی؟چقدر هم تحویلت می گیره.

بله  از یه پیرمرد 70ساله بیسواد انتظاری ندارم ولی از تو که پدر سوگلی تحصیل کرده ای 34 سالت بیشترنیست ولی ...

شب دوباره همون قصه همیشگی بود همون نوازشی که حالم رو بهم می زد . فقط خنده سوگل بود که منو نگه میداشت یا وحشت از پدر یا ترحم به مادر که با رفتن من تئوریهایش به هم می ریخت.

صبح ساعت 5 بیدارشو صبحانه  نیمرو می خوام.چایی تازه دم باشه ناهار هم برام اماده کن دیر میام خونه یه قرار دارم  نپرس با کی؟خوب آفرین عزیزم دیگه ازین حرفا نزنی!باشه !تو که می دونی چقدر می خوامت.آره خیلی می خوامت.خیلی زیاد....

******************************************************

داستان زندگی یکی ازدوستام بود دوستای خیلی نزدیک.منوازنظراتتون بی نصیب نکنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 23:47  توسط مریم  |