تبليغاتX
علف هرز ام اس - دفتر خاطرات
زندگی با ام اس و عقاید شخصی وتبادل نظر با دوستان جدید

گفته بودم می خوام جمله رو درست بنویسم حتی اگه مجبور بشم  پاکش کنم و از اول بنویسم.ولی تر جیح می دم اصلاحش کنم تا با پاک کردن چرک و نازک بشه یا پاره بشه.

وسط جمله گیر کردم نمی توم تمومش کنم.نمی تونم تصمیم بگیرم با قرمز بنویسم یا مشکی؟اصلا با مداد بنویسم یا خودکار.خوب اگه با خودکار بنویسم دیگه حتی نمی شه پاکش کرد باید پارش کرد ریختش دور....

اگه با مداد بنویسم  دووم نداره. دمده است.منم که هی دستم روی کلمات مالیده می شه صفحه ام کثیف می شه.

اصلا نمی خوام بنویسم خیلی وقته نمی نویسم. همه دفتر خاطراتهام  تنبونشون کنده شده.اولین دفتر خاطراتم یه جلد صورتی داشت که صفحاتش  حاشیه ای مینیاتوری داشتند.توش شعر هم می گفتم .وقتی از دست  فرشید خواهر زاده ام که فقط 7 ماه از من کوچکتر بود٬ ناراحت بودم توی اون می نوشتم سال 67 بود شعر هام درباب قداست قلم  و مرگ بر صدام و خون شهیدان بود.

شهید عاشق شهید عاشق       رفتی پی شقایق

میون بهشت نشستی           منو تنها گذاشتی

داداشم دفترمو می گرفت دستش اون یکی موزیک می زد بعد با صدای  آهنگران اون ها را می خواندن و مسخره بازی در می آوردند.

همیشه یه دفتر خاطرات داشتم که بی هراس توی آن می نوشتم و حتی برام مهم نبود که بقیه بخونندشون هرچند بیشتر توی تصورم این بود که کسی چنین کار زشتی را نمی کند.

ولی بارها این کار زشت تکرار شد.دختر داییم در یک فرصت طلایی دفترم را تا ته خوند بعد همه جا گفت:خواب دیدم  مریم تمام زندگیشو برام گفته توی یه پارک مه آلود .....

یک بار هم رزیتا هم اتاقیم همه دفترمو خوند و با حیله و نیرنگ بهم نزدیک شد

داداشم یکی از دفتر خاطرات هام را کش رفت  پریروز خواهر کوچکم زنگ زد گفت:دیشب یه رمان خوندم.خاطرات مریم

خلاصه آخرین بار حسن دفتر خاطراتم را خوند و هر چی من توی دلتنگیهام نوشته بودم شد برام یه مدرک جرم.البته من دفترم را بالاسرم می زاشتم و میدادم او هم توش برام می نوشت گاهی هم براش می خوندم یه جورایی مجوز بهش داده بودم...

دیگه توی هیچ دفتری نمی نوشتم تا با دنیای وب لاگ آشنا شدم .اینجا برام یه عالمه مخاطب مهربون بود که به درددلهام گوش می دادند.نوشته هام اگر با کمی پرده پوشی بود ولی تسکینی برای تنهاییم بود.چه بسیار زمانی که با دیده تر از شادیهایم گفتم و چه آن موقع که از شور و شادی دلتنگ می شدم.اینجا برایم مامنی بود برای پیداشدن.

حالا این الاچیق تنهاییم هم امنیتش را ازدست داده است.اینجا هم باید برای نوشتن دردهایم یا بیان شادیهایم فیلتر بزنم.می دانم ننوشتن مرا دردمندتر خواهد کرد .می دانم غصه هایم قلمبه خواهد شد.حرفهایم فکرهایم  گند خواهد  زد از رکود.

دوستانی یافتم که گوش آنها مامنی برای گفته های من خواهد بود. برای من جاوید خواهند بود.من قلبم را به تمام آنها لینک زده ام و خواهم  خواندشان.

خوب است که ایمیل هست برای حال و احوال کردن و سایه خنک اینترنت که مرا به همه جا می پیوندد.

به امید دیدار

موفق باشید

دلم براتون تنگ می شه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 0:34  توسط مریم  |