تبليغاتX
علف هرز ام اس - نقطه اخر خط
زندگی با ام اس و عقاید شخصی وتبادل نظر با دوستان جدید

 

 

الان که سفر تموم شده از هیجان بیرون اومدم ویواش یواش قشنگی خاطراتم با زشتی  اینجا چرک می شود به یک خستگی و خمودگی  دچار شده ام که پایانی ندارد.یک احساس بیهودگی و ابطال به زمانم چنگ می زند.توجیهی برای انچه دیده ام وانچه می بینم ندارم.نمی توانم تفاوت مادرم رادراینجا با آن زن پیرتراز او در آن جابفهمم.مادرمن هنوز مانند دیروزش می شوید میروبد و سوراخ سمبه های دل ما را می گردد تا غصه هامون رو جمع کنه روی دلش بریزه تا دلمتان پاک وتمیز باشد مثل همان اتاقی که من بهم می ریختم و او می روفت.

وحالا این زن را دیدم که ناخان های لاک زده دامن کوتاه ویک کفش پاشنه دار پوشیده موهایش سشوار کشیده اند کاری که مادرم هرگز نکرده است.ولی چرا راه دوری می روم مگر من می توان تفاوتم را با دختر او بیابم که حلا دنبال توجیه مادرها می گردم.خوب او در مملکتش مشروب سرو می شود ریس مجلسشان ابرو ریزی نمی کند که من سر سفرتون نمیام مگه اینکه نجاست نباشد.سرم درد می کند .این سر که مغزی پراز پلاک های ام اس را تحمل می کند تاب این درگیری هارا ندارد.عرضه نداری بیخیال شوی .خوب بگو به درک !به همان دلیل که به معین رای دادی .حالا هم این محدودیت ها را بپذیر.تو هم قبولش نداشتی ولی با این عقل ناقصت هی گفتی باید با امکانت موجود پیش برویم.حالا هم این امکانات موجود همین است .حجاب اجباری است باید موهایت را بپوشانی !برای تو چه فرقی می کند ؟تو که با بمب و موشک چشم گشودی اینم یه بمب دیگه!صدای آژیر قرمز را نشنیدی؟تو که آن را خوب می شناسی!

صدایی که می شنوید آژیر قرمز می باشد

اینم مثل همون بچگی هات  دربدری داره !بازی قایم موشک داره!جر زنی داره!بازم:

 پسرا شیرن مثل شمشیرن

دخترا موشن  مثل خرگوشن

هنوز عادت نکردی؟از مادرت یاد بیگر ببین چه مطیع و سربزیر می شوید و ...

مگر یادت رفته وقتی هنوز 8سالت نبود دربدر مفاتیح الجنان شده بودی؟با زعفرون دعاهارا می نوشتی تا اجابت شوند.یادت رفته زور می زدی اشکی برای مظلومیت زینب بریزی تا یک دریا از گناهانت پاک شود؟کلاس دوم ابتدایی بودی که بلندترین مقنعه ممکن را برسر کردی!فخر می فروختی به همسن و سالانت که برای پوشاندن موهایشان تلاشی نمی کردند.روسری نداشتند مقنعه نداشتند و با تو غریبه بودند وقتی نماز می خواندی!

حالا تو عصیان می کنی آنها سجده می کنند تو سرکش شده ای آنها نماز می گذارند.زیارت عاشورا همیشسه همراهشان است روسری سرشان است.صدقه می دهند.ولی باز هم با اندیشه تو غریبه اند.هنوز هم تو عجیبی!مثل همان روزها نمی فهمندت.خسته ام.یه جورایی از اینهمه تلاش برای پنهان کردن آشکارترین ها خسته ام.و بازهم نمی فهمند من دراین وادی پراز هراس ام اس  از نشستنی که برخاستنی دران نباشد تن به قدمهای آهسته می دهم .بگذار آنها بدوند .تا آخر خطی که نقطه ای بیش نیست.هیچ مسابقه ای برای آن نیست که چه کسی زودتر نقطه آخر خط را می گذارد.مهم این است که جمله را درست بنویسیم.گاهی پاک کردن و از اول نوشتن  گاهی هم پس و پیش کردن واژه ها باز هم جمله را تمام می کند.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 0:36  توسط مریم  |