|
زندگی با ام اس و عقاید شخصی وتبادل نظر با دوستان جدید
|
|
|
|
||||
|
اونقدر رویا زد تو در تا بیدار شدم.روی زمین توی اتاقم مانتورو برعکس پهن کرده بودم کیفم رو زیر سرم گذاشته بودم و خوابیدم.
خوب اگه بخوام از سفرم بگم باید از دیدهای مختلف به سفر نگاه کنم.نمی تونم فقط به اون به عنوان یک سفر یا یک خاطره نگاه کنم و تموم بشه بره!حضور بین دوستانی که هرکدوم رنگ و فرهنگ خاص خودشون را داشتند و کشوری که با فاصله کم دنیایی بسیار متفاوت با ما داشت برای من تجربه ای بی نظیر بود. اولین چیزی که برای ما عجیبا غریبا بود هزینه ای بود که باید برای دستشویی می پرداختیم. ولی دیگه این که روی دیوارهای آپارتمان بجای عکس انواع امام به روز شده و شهدا عکسهای بی ناموسی بود. ازهمه بد تر اینکه مانکن ها بی حجاب بودند و چشم و گوش هم داشتند! زنان و مردان بی غیرت بیش از آن بودند که بتوان درباره شان حرف زد! اونجا همه ملیونر بودند.ما هم نمردیم و ملیونر شدیم! هر یک سکه ملیون معادل ۶۶۰تومن ما بود.سعید در روز اول جو گرفته بودش و یه سکه به گدا داده بود.روز آخر سفر که هممون به گدایی افتاده بودیم هی سعید می گفت :من به گدا یه ملیون دادم حالا باید برای یه سنت دستومو به شما دراز کنم. ندااز هر موقعیتی برای اینکه اعلام کنه ام اسی هستیم استفاده می کردم.هر کس چیزی می پرسید ندا می گفت:ما ام اسی هستیم بعضا داد می زد:بچه های ام اسی!!!!!!!!!!!!!!!! به همه می گفت:که سعید سلول بنیادی تزریق کرده و اونو توی بی بی سی و سی ان ان نشون دادن .چطور شما نمی شناسین؟ آرش هم که از هر سوراخ سمبه ای فیلم گرفت.قراره اگه خواست تایتانیک ۲ را بسازه من نقش رز را بازی کنم. یه روز رفتیم فلورا یه روز دیگه مسجد های سوفیا و احمد شاه را دیدیم.می تونم بگم هر محله یه مسجد داشت ولی مسجد های اونا یه مناره داشتند .یه شب از طرف انجمن ام اس ترکیه به دبدنمون اومدند .دوتا خانم مسن و خیلی چاقالو بگذریم اون بابا پیره موقع دست دادن خیلی زور می زد.آنقدر دست خواهرم را فشار داد تا تیزی انگشترش دست آقا هه رو زخمی کرد... فاتح"فاتی" یکی از بچه های انجمن ام اس ترکیه بود که ندا از طریق چت با هاش آشنا شده بود.از ماربراین یا بقول سعید ماربرو برای دیدن ما اومده بود.تمام ده روز با ما بود و خیلی با محبت و مهربون بود.به من می گفت:مِرریم.خوشش میومد سر به سرم بذاره ولی چون زبون هم نمی فهمیدیم با شکلک و همدیگه رو اذیت می کردیم. ندا که به قد و هیکل من حسودی می کرد هی می گفت:عظیم الجثه ترین ام اسی.منم میوفتادم دنبالش.. تنها چیزی که نارا حتم می کنه اینه که الان توی ساکم ۵۰ هزار تومن کشف کردم که اونجا ندیده بودمشون .وگرنه می تونستم کلی آت و آشغال بخرم
+
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 23:21 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||