تبليغاتX
علف هرز ام اس -
زندگی با ام اس و عقاید شخصی وتبادل نظر با دوستان جدید
اونقدر رویا زد تو در تا بیدار شدم.روی زمین توی اتاقم مانتورو برعکس پهن کرده بودم کیفم رو زیر سرم گذاشته بودم و خوابیدم.ساعت ۸:۳۰ بود به خواب رفتم الان ۱۰:۳۰است.یه حسی مثل کارتون خوابها داشتم.خستگی این ۱۰ روز توی تنم مونده.رویا تا قیافه ام را دید ترسید رفت برام اب قند اورد.الان بهترم ولی هنوز خوابم میاد.دیروز نتونستم بخوابم کلی حرف داشتم که برای حسن تعریف کنم او هم همینطور .خیلی افسرده شده بود البته بروی خودش نمیاورد من این رو از بقیه می شنیدم.جالب اینه که تا دیشب به جاری مزبورم نگفته بود من رفتم ترکیه و اون از فضولی داشت می مرد.فکر کرده بود من رفتم قهر

خوب اگه بخوام از سفرم بگم باید از دیدهای مختلف به سفر نگاه کنم.نمی تونم فقط به اون به عنوان یک سفر یا یک خاطره نگاه کنم و تموم بشه بره!حضور بین دوستانی که هرکدوم رنگ و فرهنگ خاص خودشون را داشتند و کشوری که با فاصله کم دنیایی بسیار متفاوت با ما داشت برای من تجربه ای بی نظیر بود.

اولین چیزی که برای ما عجیبا غریبا بود هزینه ای بود که باید برای  دستشویی می پرداختیم.بار اول توی رستوران پسربچه ای را که برای هرکدوم ۷۰۰تومن می خواست زیادجدی نگرفتیم.کمی بعد با رییسش اومد بالا سرمون یه داد و بیدادی راه انداختند که نگو!ازون به بعد فهمیدیم قضیه جدی تراز این حرفهاست.

ولی دیگه این که روی دیوارهای آپارتمان بجای عکس انواع امام به روز شده و شهدا عکسهای بی ناموسی بود.

ازهمه بد تر اینکه مانکن ها بی حجاب بودند و چشم و گوش هم داشتند!

زنان و مردان بی غیرت بیش از آن بودند که بتوان درباره شان حرف زد!

اونجا همه ملیونر بودند.ما هم نمردیم و ملیونر شدیم!

هر یک سکه ملیون معادل ۶۶۰تومن ما بود.سعید در روز اول جو گرفته بودش و یه سکه به گدا داده بود.روز آخر سفر که هممون به گدایی افتاده بودیم هی سعید می گفت :من به گدا یه ملیون دادم حالا باید برای یه سنت دستومو به شما دراز کنم.

ندااز هر موقعیتی برای اینکه اعلام کنه ام اسی هستیم استفاده می کردم.هر کس چیزی می پرسید ندا می گفت:ما ام اسی هستیم

بعضا داد می زد:بچه های ام اسی!!!!!!!!!!!!!!!!

به همه می گفت:که سعید سلول بنیادی تزریق کرده و اونو توی بی بی سی و سی ان ان نشون دادن .چطور شما نمی شناسین؟

آرش هم که از هر سوراخ سمبه ای فیلم گرفت.قراره اگه خواست تایتانیک ۲ را بسازه من نقش رز را بازی کنم.

یه روز رفتیم فلورا یه روز دیگه مسجد های سوفیا و احمد شاه را دیدیم.می تونم بگم هر محله یه مسجد داشت ولی مسجد های اونا یه مناره داشتند .یه شب از طرف انجمن ام اس ترکیه به دبدنمون اومدند .دوتا خانم مسن و خیلی چاقالو و یه دختر خانم ناز فانتزی  ویه آقای پیر .ما از حرفهای اونا یا به قول آرش تتر پرکردنهاشون چیزی نفهمیدیم .ندا با اوناحرف می زد و گاهی برای ما تر جمه می کرد.درباره تعداد ام اسی های ایران می پرسیدند ما هم ارز امکاناتی که برای ام اسی ها شون گذاشته بودند پرسیدیم.اونا داروهای بتافرون و اونکس یا ربیف را رایگان می دادند.برای انجمن یه گروه ارکست داشتند کهبرای اعضا برنامه اجرا می کرد.یادم اومد که چند وقت پیش به یه مناسبتی یه برنامه توی انجمن گذاشته بودند و بچه ها بزن بکوب کرده بودند .نتیجه این شد که کلاسهای انجمن زنانه مردانه برگزار شود.آخه بعضی از بچه ها شئون اسلامی را رعایت نکرده بودندبا هم دست داده بودند یا بعضا اگه یکی از پسرها داشت سقوط می کرد یکی از دختر ها دستش را کرفته بود یا ازین جور اعمال خلاف شرع.........

بگذریم اون بابا پیره موقع دست دادن خیلی زور می زد.آنقدر دست خواهرم را فشار داد تا تیزی انگشترش دست آقا هه رو زخمی کرد...

فاتح"فاتی" یکی از بچه های انجمن ام اس ترکیه بود که ندا از طریق چت با هاش آشنا شده بود.از ماربراین یا بقول سعید ماربرو برای دیدن ما اومده بود.تمام ده روز با ما بود و خیلی با محبت و مهربون بود.به من می گفت:مِرریم.خوشش میومد سر به سرم بذاره ولی چون زبون هم نمی فهمیدیم با شکلک و همدیگه رو اذیت می کردیم.

ندا که به قد و هیکل من حسودی می کرد هی می گفت:عظیم الجثه ترین ام اسی.منم  میوفتادم دنبالش..

تنها چیزی که نارا حتم می کنه اینه که الان توی ساکم ۵۰ هزار تومن کشف کردم که اونجا ندیده بودمشون .وگرنه می تونستم کلی آت و آشغال بخرم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 23:21  توسط مریم  |