تبليغاتX
علف هرز ام اس -
زندگی با ام اس و عقاید شخصی وتبادل نظر با دوستان جدید

خوب بالاخره امشب حرکت می کنیم.البته من هنوز رضایت نامه کتبی از ناموسم ندارم. آخه ما زنها معتبر نیستیم. باید همسر گرامی رسما مجوز بدهند.دیروز دیر شد نتونستیم بریم ثبت .حسن هر چی دفتر ثبت بلد بود رفت شاید باز باشند امروز قراره خودش بره رضایتش را کتبی کنه برام بیاره.

صبح بغض کرده بود.مثل بچه هایی که روز اول مدرسه شون بود بهونه می گرفت.موقع رفتن گفت:خوب من دارم می رم.

دم در باهام دست دادورفت.همیشه موقع خداحافظی با یه بوسه تا شب بهم انرژی می داد.وقتی خواست درو ببنده گفتم:بیا!چرا بوسم نکردی نکبت؟

خندید .بوسم کرد.بدون اینکه نگام کنه رفت.

از بس شنیدم که:والا خوب بهت اجازه داده تنهایی بری ترکیه خسته شدم. یا منو به چشم شارلاتان نگاه می کنن یا اونو به چشم بی عرضه

وهی یه دین بزرگ را به من یاد اوری می کنند.چند بار سعی کردن از زیر زبونم بکشن که من حسن را مجبور کردم رضایت داده یا نه؟

پریشب بهش گفتم.گفتم تو از ته دل راضی هستی من برم؟گفت:آره عزیزم.خوش بگذره.

دوست داشتم یه بار بهم تذکر بده یا قولی قراری چیزی~ولی هیچی نمی گفت .نپرسید اونجا چی می پوشی؟واین برای من از هر چیزی مهم تر بود که انقدر اعتماد و اعتبار برام قایل هست که خیالش تخته!

می بینم که به یه جاهایی می رسم.از خودم راضیم.هنوز هم انقدر سیاست و تدبیر دارم که به خودم و شعورم بنازم.مقایسه حسن با ۳سال پیش کمی غیر قابل تصوره.

اوایل حتی باور نداشت این دختر دزفولی بتونه دو کورس ماشین سوار بشه تا از پیروزی بره میدون انقلاب کتاب بخره.یا بی دردسر از شرق تهران به غرب تهران بره!

خوب هم دم من گرم هم عشق او!

بهترینم!

برای باور کردن من رنج کشیده ای.برای خلق من انگونه که می خواهی

بیهوده فریاد کشیده ای!چه بی ثمر به هم وعده دادیم همان می شوم که تو می خواهی!یادمان رفته بود ما پیش ازین خلق شده بودیم .سرشتمان از منی بود که تویی نداشت.یادمان رفته بود سلولهای خاکستری مغز این چیزهارا از یاد نمی برندو با تلنگوری همه یادها طغیان میکند.ولی یاد گرفتیم برای با هم ماندمان وبرای اینکه هرروزمان بهترازدیروزباشد باید هردوباهم رشد کنیم.تو مرایاری دادی تا قد بکشم واکنون می بینم که تو مرا نگاه می کنی تا به من برسی.قبول کن که گاهی ناخواسته  نور باغچه ام را کم کردی شاید نمی دانستی چقدر محتاق نورم برای جوانه زدنم!گاهی هم یادت می رفت خاک باغچه راعوض کنی !بی تجربه بودی  .خوب می دانستم تا نیامدن من هیچ گلی را سایه نداده بودی!بعضی شبها بی خبر می شدی از شبپره های وحشی.خوب خوابت برده بود.برخی اوقات علف هرزهارا دوست تر می داشتی!سبزی آنها مجذوبت می کرد.بعد که رنگ باختگی مرا میدی براشفته میشدی!فریاد می زدی چرا چیزی نگفتی!

ولی هروقت باران می آمد چتری برسرم می نهادی نا هدر نروم.همیشه  در باران کنارم بودی.این را یادم نمی رود.هنوز هم گاهی کود نمی دهی.کرمها جانم را می خورند.ولی زود می فهمی....

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

خوب حلال کنید!اگه احمدی نژاد رییس جمهور بشه من بر نمی گردم

خدانگهداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 20:48  توسط مریم  |