تبليغاتX
علف هرز ام اس
زندگی با ام اس و عقاید شخصی وتبادل نظر با دوستان جدید

خوب بالاخره امشب حرکت می کنیم.البته من هنوز رضایت نامه کتبی از ناموسم ندارم. آخه ما زنها معتبر نیستیم. باید همسر گرامی رسما مجوز بدهند.دیروز دیر شد نتونستیم بریم ثبت .حسن هر چی دفتر ثبت بلد بود رفت شاید باز باشند امروز قراره خودش بره رضایتش را کتبی کنه برام بیاره.

صبح بغض کرده بود.مثل بچه هایی که روز اول مدرسه شون بود بهونه می گرفت.موقع رفتن گفت:خوب من دارم می رم.

دم در باهام دست دادورفت.همیشه موقع خداحافظی با یه بوسه تا شب بهم انرژی می داد.وقتی خواست درو ببنده گفتم:بیا!چرا بوسم نکردی نکبت؟

خندید .بوسم کرد.بدون اینکه نگام کنه رفت.

از بس شنیدم که:والا خوب بهت اجازه داده تنهایی بری ترکیه خسته شدم. یا منو به چشم شارلاتان نگاه می کنن یا اونو به چشم بی عرضه

وهی یه دین بزرگ را به من یاد اوری می کنند.چند بار سعی کردن از زیر زبونم بکشن که من حسن را مجبور کردم رضایت داده یا نه؟

پریشب بهش گفتم.گفتم تو از ته دل راضی هستی من برم؟گفت:آره عزیزم.خوش بگذره.

دوست داشتم یه بار بهم تذکر بده یا قولی قراری چیزی~ولی هیچی نمی گفت .نپرسید اونجا چی می پوشی؟واین برای من از هر چیزی مهم تر بود که انقدر اعتماد و اعتبار برام قایل هست که خیالش تخته!

می بینم که به یه جاهایی می رسم.از خودم راضیم.هنوز هم انقدر سیاست و تدبیر دارم که به خودم و شعورم بنازم.مقایسه حسن با ۳سال پیش کمی غیر قابل تصوره.

اوایل حتی باور نداشت این دختر دزفولی بتونه دو کورس ماشین سوار بشه تا از پیروزی بره میدون انقلاب کتاب بخره.یا بی دردسر از شرق تهران به غرب تهران بره!

خوب هم دم من گرم هم عشق او!

بهترینم!

برای باور کردن من رنج کشیده ای.برای خلق من انگونه که می خواهی

بیهوده فریاد کشیده ای!چه بی ثمر به هم وعده دادیم همان می شوم که تو می خواهی!یادمان رفته بود ما پیش ازین خلق شده بودیم .سرشتمان از منی بود که تویی نداشت.یادمان رفته بود سلولهای خاکستری مغز این چیزهارا از یاد نمی برندو با تلنگوری همه یادها طغیان میکند.ولی یاد گرفتیم برای با هم ماندمان وبرای اینکه هرروزمان بهترازدیروزباشد باید هردوباهم رشد کنیم.تو مرایاری دادی تا قد بکشم واکنون می بینم که تو مرا نگاه می کنی تا به من برسی.قبول کن که گاهی ناخواسته  نور باغچه ام را کم کردی شاید نمی دانستی چقدر محتاق نورم برای جوانه زدنم!گاهی هم یادت می رفت خاک باغچه راعوض کنی !بی تجربه بودی  .خوب می دانستم تا نیامدن من هیچ گلی را سایه نداده بودی!بعضی شبها بی خبر می شدی از شبپره های وحشی.خوب خوابت برده بود.برخی اوقات علف هرزهارا دوست تر می داشتی!سبزی آنها مجذوبت می کرد.بعد که رنگ باختگی مرا میدی براشفته میشدی!فریاد می زدی چرا چیزی نگفتی!

ولی هروقت باران می آمد چتری برسرم می نهادی نا هدر نروم.همیشه  در باران کنارم بودی.این را یادم نمی رود.هنوز هم گاهی کود نمی دهی.کرمها جانم را می خورند.ولی زود می فهمی....

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

خوب حلال کنید!اگه احمدی نژاد رییس جمهور بشه من بر نمی گردم

خدانگهداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 20:48  توسط مریم  | 

نگاهش که می کردم فهمیده بود چقدر عصبانی هستم.چقدر دلگیرم.چقدر خسته ام چقدر دیر فهمیده ام که نمی فهمد.چقدر به او بها داده بودم تا بهتر بفهمد.بی هوده اورا در دنیای خودم راه داده ام او مثل یک موریانه روح مرا خورده است  مثل یک جاسوس حرفهایم را دزدیده است مثل یک بازرس رد اتهامات مرا دنبال کرده است.اتهاماتم زیاد بود.در تمام  حرفهایش تحقری را می شد دید که درین ده سال دنبال خودش کشیده است. تا امروز جبران کند.دوباره حالت شیری را گرفتم که اماده غرش است.یاد موش شدنهایم مرا وحشی تر می کرد.یاد ان ترس ها یم از گربه هاو دزدیهای کوچکم از دنیای بزرگ.

برای هیئت منصفه جای تردیدی نبود که من مقصرم.من متهم ردیف اول هستم.من یک جانی یک حیوان وحشی که کودکم را بخاطر اینکه لباسش را کیف کرده بود داغ کرده بودم.دستش را پنهان می کرد و لی چشمان هیئت منصفه بی انصافانه اورا می پایید.

قاضی پرسید:پدرسگ جنده من کی دست روی تو بلند کردم که تو اینجور بچه را داغ کردی؟

من جوابی ندادم.

دوباره پرسید:برو گم شو از خونه من.پتیاره !رو کرد به

پدر بچه و گفت:حق نداری توی خونه راهش بدی!توی خیابون بره بخوابه مادری که اینقدر نفهمه.

وکیلم با وحشتی تکراری گفت:خوب عصبانی شده.دیگه چنین کاری نمی کنه!

قاضی صدایش رابلندتر کرد گفت:زنیکه جنده تو حرف نزن.هرچی می کشم از دست توست.تو مادرشونی باید بهشون یاد بدی نه من!وقتی می گفتم نزار هر جا برن نزار با این دخترای جنده داداشت بگردن گفتی اشکال نداره جوونن.بیا .تحویل بگیر.اون دختر برادرت گندش با عاشق قدیمیش بعداز دو بچه درومد.این دختر هم حتما سرو گوشش جنبیده وگرنه اینقدر شوهر و بچه اش را عذاب نمی داد.بچه با بغض کودکانه ای  چشمانش را به زمین دوخته بود.سعی می کرد چیزی نفهمد ازینکه پدرش راز اورا فاش کرده بود دلگیر وبد ازینکه مادرش بیثدفاع مانده بود غمگین تر.

پدر بچه ام در نشاطی  غمگینانه از پیروزیش غمگین بود اینکه همسرش در مظان اتهاماتی سنگین بود مردانگیش می لرزید.

 

اول به شلختگیم بهانه می گرفت بعد هیکلم را مسخره می کرد کارش این شده بود خواهرم را که لاغر شده بود به رخم بکشد.اگر کمی خسته بودم و توانی برای عشقبازی نداشتم یک هفته قهر می کرد.شرت و سوتین تازه ای را خریده بودم  به گمانم خوشش نیامد چون اصلا توجهی نکرد مثل همیشه کارش را کرد و رو برگرداند.

یکبار هم گفت:همه چیزت خوبه فقط حقوقت کمه!بد جوری بغضم گرفت.گفتم :تو توی عمرت پدرت ماشی نداشت حالا پرایدداری.از توی اون شهر بی امکانات گرم ولعنتی داری توی یه منطقه خوب توی تهران زندگی می کنی.من چی از خواهرات کم دارم اون بعداز 15 سال هنوز دستشوییشون در نداره اون خواهرت باید ترشی بندازه تا خرجشون در بیاد.اینجا هم که ساعت 2 میای خونه.انتقالیتو برات جور کردم بجه ات داره بهترین کلاس زبان می ره.خواهرم هم داره خرجشو میده!

خواهرت ماهی چقدردرمیاره؟

متغیره !بین 2تا3 میلیون تومن

خ.ش به حال احمد شوهرش.حال می کنه.

این چه حرفیه؟ادم باید احساس خوشبختی بکنه.هی درگیرن هی دنبال پولن هی بچه هاشون مریضن هی خستن اونقدر هم ریختن تو دست و بال بچه ها که هیچی به چشمشون نمیاد و همیشه طلب کارن. بس کن کمی عاقل باش!

خوب ازین همه درامد کمی بیشتر به ما کمک کنه!چی می شه؟من خیلی برام سخته ماهی 200هزار تومن اجاره بدم.اونجا خرجمون کم بود خونه مفتی داشتیم منت کسی هم سرمون نبود .باید برگردیم.

این بهترین روشی بود که برای اینکه باز هم از من باج بگیرد بکار ببرد.میدانست برگشتن به او ویرانه سرای جنگ زده توی غریبی برام غیر ممکن بود.این ده سالی که دوراز مادر بودمفشارهای روحی زیادی تحمل کرده بود.قلبم هم جدیدا دوباره عمل شد به نزدیکی به مادر نیاز داشتم.

خواهرم شاید 18 سالش هم نباشه گفت:تو چرا از خودت دفاع می کنی؟اگه دوست داره بهتر زندگی کنه بیشتر کارکنه تو چرا داری خودتو تو جیه می کنی یابا زنان دیگه مقایسه می کنی بدبخت بزن تو سرش بگو عرضه نداری بگو ساعت 2 چرا میای خونه برو مسافر کشی به کلاسش نمی خوره خوبه باباش نونوا بود خودش رفته سربازی که ماهی 2تومن بهش بدن.حالا به کلاسش نمی خوره چه حرفا!

سوگل از حرفهای من با خاله هاش عصبی می شد می دانست بعدش اونه که یه کتک می خوره.

مامانم مثل همیشه صبوری و توکل را راه حل خوبی می دانست من که خسته از صبوری دلتنگ از توکل بودم دلم برای روزهایی که شیر بودم می سوخت.ولی تن نحیف سوگل در نبرد شیر و کفتار  له می شد هم من می باختم هم سوگل هم پدری که به حقوق من نیاز داشت.

این بار نه مثل همیشه فریاد بود برای اعلام جنگ نه اشکی بود برای ترحم نه سکوتی بور برای حفظ آرامش.

این بار زهرخندی بود به معنای رهایی من اسارت تو .

گفتم :می روم سوگل هم مال من!مهریه مال تو جهیزیه مال من.زمین مال تو مغازه مال من.ماشین مال تو.فقط سوگل مال من

لبهایش لرزید تنش هم .سکوتی برای یک تصمیم و اشکی برای تسلیم.رفتنم راب اور نداشت ماندنم را بیشتر باور کرده بود.

خندید.شوخی می کنی؟لوس نشو!

نه جدی تراز همیشه اماده رفتنم از قهرهای مستمرت خسته شدم.از بهانه هایت سر لاغری  ندا و چشمهای  لیلا .از اینکه راضیت نمی کنم.خسته ام از اینکه سوگل پرپر می شود خسته ام.منو واسه پول می خواستی مادرت گفت زنش بایید کاررسمی داشته باشه.از همون موقع که برای داداش بیکارت دنبال زن تحصیل کرده و کارمند رسمی می گشتید حالم ازتون بهم خورد.هی بیشتر می فهمم کجای کارم!

آره  خیلی خستم.نه از گشنگی می میرم نه از بیشوهری!

:بابابات می خوای زندگی کنی؟چقدر هم تحویلت می گیره.

بله  از یه پیرمرد 70ساله بیسواد انتظاری ندارم ولی از تو که پدر سوگلی تحصیل کرده ای 34 سالت بیشترنیست ولی ...

شب دوباره همون قصه همیشگی بود همون نوازشی که حالم رو بهم می زد . فقط خنده سوگل بود که منو نگه میداشت یا وحشت از پدر یا ترحم به مادر که با رفتن من تئوریهایش به هم می ریخت.

صبح ساعت 5 بیدارشو صبحانه  نیمرو می خوام.چایی تازه دم باشه ناهار هم برام اماده کن دیر میام خونه یه قرار دارم  نپرس با کی؟خوب آفرین عزیزم دیگه ازین حرفا نزنی!باشه !تو که می دونی چقدر می خوامت.آره خیلی می خوامت.خیلی زیاد....

******************************************************

داستان زندگی یکی ازدوستام بود دوستای خیلی نزدیک.منوازنظراتتون بی نصیب نکنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 23:47  توسط مریم  | 

خیلی دلم گرفت.خیلی وقت است خودم را از سیاست کنار کشیده بودم برای اینکه آرامش داشته باشم بدون استرس زندگی کنم.ولی این بار با همه بی تفاوتی هایم نمی توان تلاش ۸ سال پیش و طعم شیرین پیروزیم را براحتی به نیش خند دشمنم بسپارم.نمی توانم بگویم.همینه! آنانی که بخاطر تیپ خاتمی به اورای دادند دیروزبه قالیباف رای دادند.

آنانی که از لج نظام به خاتمی رای دادند اصلا رای ندادند .

انان که برای سادگی و مردمی بودن خاتمی رای دادند دیروز به احمدی نژادرای دادند.

انان که برای سیاستش به اورای دادند دیروز به هاشمی رای دادند.

انان که برای اندیشه اش به اورای دادند به معین رای دادند

خیلی غم انگیزاست که از ۲۲میلیون رای ۴سال پیش کمتراز یک چهارم آنها برای اندیشه اصلاحات به خاتمی رای دادند.

دیگر نذر و نیاز کاری از پیش نمی برد.وطندوستی ما هم راه به جایی نخواهد برد.ما می مانیم با جوی آبی که می رود مارا هم با خود خواهد برد وتنی خسته  و کوفته از طوفان و سیل که نای آن ندارد نا خلاف جهت آب حرکت کند.مگر اینکه قایقی بیابیم و بادی وزان که یاریمان دهد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 21:57  توسط مریم  | 

بین نوشتن یک مطلب با مزه و یک مطلب غم انگیز موندم .ولی امروز که شنبه است شاید بهتره یه مطلب بنویسم که انرزی بده .

علی خواهر زاده کوچک من است .امسال برای مصاحبه چند مدرسه رفته است .در مصاحبه علمی همیشه موفق است ولی از لحاظ شیطنت و تخسی  خیلی ....

یه پسر بچه گرد و قلمبه با دهنی گشاد و شکم آویزون.چشمهای ریز لپهای قرمز.دوتا دندون جلو در یک درگیری با داداشش شکسته.این پسر بچه که کمی زشته خیلی خوردنی است و با اون دهن گشادش حرفهایی می زنه که به عقل جن هم نمی رسه.

هفته پیش برای مصاحبه به مدرسه می ره "

آقای مصاحبه کننده می پرسیه:رییس خونه شما کیه؟

علی:بابام

_:بعداز بابات؟

علی:من و داداشم.

_: _اشاره می کنه به خواهرم که مامان علی است_ پس این خانم چی کا ره است؟

علی:کارامون رو می کنه.غذا می پزه.لباسهامون می شوره

 خواهرم:

مصاحبه کننده:

توجه:خواهر من متخصص زنان و فوق تخصص زایمانهای خطرناک داره عضو هیئت علمی دانشگاه تهران است.

 

این علی آقا عاشق لپ است.مخصوصا لپ های قلمبه مامانش.یه روز که داشت لپ های مامانش را لیس می زد گفت:مامان من کی می تونم با تو عروسی کنم؟

مامان:من بابات عروسی کردم .عزیزم.

علی :پس باباکی میمیره که من با تو عروسی کنم؟

خلاصه از همین جا می شه دیدگاه  اورا نسبت به زن دید.

در عوض محمد داداشش کلاس دوم است و معتقده که زن نباید کارکنه و خسته بشه وفقط باید بچه بیاره.مرد باید لباسهارو اتو کنه و زن را به پارک و گردش ببره تا زن برای او چایی بریزه.باید استراحت کنه .

تا وقتی مرد تلویزیون می بینه زن اذیت نشه

وقتی باباش بهش تذکرداد که خیلی سخنرانی می کنی گفت:خوب اینا تحولات و تفکرات ذهنی من هستند اگه نگم ممکنه بصورت  زشتی بروز کنند.

 

خوب این هارا گفتم تا بدونید که باید برای تامین شخصیت زن از بچگی اقدام کرد واگر مادر ها کمی بیشتر زحمت می کشیدند تا بجای  اینکه از ایثار خودشان به عنوان پتکی بر سر عروسهای ناز پرورده استفاده کنند زحمت و ظلمی را که بر آنها رفته بود را به زشتی یاد می کردند و اخلاق صحیح همسرداری رایاد می دادند کار ما زنها خیلی را حتتر می شد . لازم نبود سالهای  اولمان را به تبیین اصول اولیه انسانی و حقوق زن بپردازیم. و فقط خدا می داند چند زن تسلیم می شوند از مبارزه دست می کشند؟ و چند زن با طلاق ترک مبارزه می کنند؟ و چندتا پیروز ولی خسته ادامه می دهند ......

 

دوست ندارم از انتخابات حرف بزنم همه به قدر بیش از کافی شنیده اندولی دارم استرس می کشم چون برای خودم وایرانی که دوستش دارم خیلی نگرانم.خیلی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 21:1  توسط مریم  | 

یک ایمیل دریافت کردم.اونوترجمه کردم ازش خوشم اومد . البته ترجمه من زیاد خالب نیست.ببخشید دیگه<<گفتم برای شما هم بگم:

 

یک روز من به دیدار وکیلم رفتم تا مرا نصیحت کند.

من گفتم:"من در  یک مصیبت واقعی افتاده ام"

همسایه من در جاده برای تعطیلات به مدت یک ماه به راه افتاد.

یک پانسیون برای نگهداری سگهاشون جستجو کردند.یک زن برای تغذیه آنها آمد و فراموش می کرد.ضمنا اونها تنها هستند و همه روز وتمام شب زوزه می کشند و من نمی تونم بخوابم.منم با «موسسه  تماس گرفتم که یا اونها رو بیرون ببرند یا من دیوانه شده وآنهاراپرت می کنم بیرون . ولی حالا همسایه من برمی گرده  آنها دیوانه شده مرا پرت می کنند.

وکیل من زد به کمرم و گفت:بزار برات یه داستان بگم . اگراونو قبلا شنیدی حرف منو قطع نکن تا اونو دوباره خوب بشنوی.

یک نفر در جاده یک کشوردرشب به سرعت میراند که یکدفه:بانگ...

او به یک تایر نیاز داشت ولی فهمید که جک ندارد.

باخودش گفت من کمی راه می روم واز نزدیک ترین خانه رعیتی یک جک قرض می گیرم.او یک روشنایی در ان فاصله دید و گفت :خوش شانسم.کشاورز هنوز بیدار است من فقط به در می زنم و می گویم من دردردسر افتاده ام .ممکنه به من یک جک قرض بدهید و او خواهد گفت:حتما.خوتون کمک کنید و اونو برگردونید.

او کمی که رفت دید که نور خامموش شد و با خودش گفت:حالا او به رخت خواب رفت و او اذیت خواهد شدمن اورا ناراحت خواهم کردو شاید او کمی پول بخواهدبرای جک.این خیلی صمیمانه نیست ولی من یک چهارم به او می دهم.

 

واو خواهد گفت:شما فکر کردید می تونید نیمه شب مرا بیدار کنید و و فقط یک چهارم پیشنهاد کنید؟به من یک دلار بدهید درغیر اینصورت از جای دیگری جک بگیرید

 

"در این زمان به کشاورز از من یک دلار بدست  خواهدآورد هیجان زده است.او برگشت داخل در روودی و غرغر می کرد."یک دلار!باشه من یک دلار به تو می دهم نه یک سنت بیشتر!"

آن مرد بیچاره در یک حادثه افتاد وفقط یک جک نیاز داشت.این مثل همینه که تو اینجایی"

 

وقتی که مرد در خانه رعیتی رسید با عصبانیت و با سرو صدادرزد.کشاورزچسبید به پنجره و ازبالا فریاد زد:اونجا کیه؟چی می خواد؟

آن مرد مشت زدنش به دررا متوقف کرد و فریاد زد:تو و آن جک احمقت را!

می دونی با اوچکار کردند؟

وقتی خندیدنم تمام شدکمی فکر کردم و گفتم:این آنچیزی است که من انجام دادم؟

شما تعجب می کنید وقتی بدونید که چه تعداد مردم اینجا می آیند و به جای ادعای بیان حقایق یک جنگ تصوری می سازند.

 

 

من فکر کردم:درسته!بیشتر مادر زندگی دست اندازهایی و موانعی داریم که به سادگی می تونیم از آنها عبور کنیم.رو اوردن به جنگ و تنبیه در یک خشم کور اشتباه خیالبافی است با دشمنان خیالی.

"

یک شب من از شهر به طرف خونه رانندگی می کردم و برای شام دیر کردم ولی به همسرم تلفن نزدم.من در یک خط از ماشینها خزیدم ولی بیشتر و بیشتر نا امید و عصبانی می شدم.

من به اوخواهم گفتم که در یک ترافیک سنگین  آخر هفته گیر کردم.اوخواهد گفت:چرا به من تلفن نکردی قبل از اینکه از شهر خارج بشی؟

من خواهم گفت:چه فرقی می کنه؟من الان اینجا هستم.

او خواهد گفت:منم اینجا هستم ولی تمام روز منتظر شنیدن  صدای تو بودم.

من خواهم گفت:من کار دیگه ای فکر نمی کنم که باید انجام دهم.ولی من به تو زنگ می زنم ساعت به ساعت مثل یک مرغ عشق.

و او خواهد گفت:تو مثل یک گرگ هستی و به من زنگ نزن!

وقتی رسیدم.من داخل ماشین بودم و کلی دود دادم.در ماشین را محکم بستم و پریدم پایین .همسرم توی پنجره  پلکان بود.

من فریاد زدم "بسیار خوب"

با صدای نرمی گفت :من فقط یه جک می خوام......

امروز می رم پیش دکترم ببینم چه مرگمهاین بی حسی ها و افسردگی عذابم می ده.دارم باهاش می جنگم.ولی باید با دکترم مشورتی داشته باشم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 22:22  توسط مریم  | 

وقتی رسیدم خونه بد جوری دلم گرفته بود.منتظرش بودم نمی توونستم از سرجا بلند شم.کتاب آدم اول همچنان بین دستام وچشمام درگیره و مغزم نمی دونم این وسط چه غلطی می کنه .خوابم برد.وقتی با صدای ترق و تروق برو بچ همسایه که فوتبال بازی می کردند بیدار شدم کسالت خاصی حالمو گرفته بود.

بالاخره ترتر گویان اومد خونه.وقتی می گه ترترترین  یعنی خیلی دلش برام تنگیده.چشمامو که دید با نگرانی گفت: چی شده ترتر؟نمی تونستم حرف بزنم منو برد توی تخت گفت چی شده؟با ابرو به دستم اشاره کردم گفت :سرت درد می کنه.همیشه از بی دقتی و خنگ بازیاش که یه چیز رو دیر می فهمه حرصم می گیره.ابروهام تاب ورداشت گفت :اها دستت.درد می کنه.باز هم با ابرو بالا انداختن گفتم :نه!گفت :بی حس شده؟ سرم را با بغض کودکانه ای پایین اوردم توی سینه اش.دستم بوسید .به پام اشاره کردم اونو هم بوسید هی نوازش منم هی گریه

بعد گفت :ترتر خیلی زشت گریه می کنی!

همیشه با این حرف منو می خندونه.

بعد گفت :یه چیزی بخواه.هر چی دلت می خواد ترتر بگو

یه چیزی گفتم که می دونستم قبول نمی کنه.گفت:غیر از این.دعا کنید یه دفعه اغفال بشه قبول کنه اون موقع بهتون می گم.چی بوده .

گفت:پاشو ببرمت پیش ماخمامانی.می دونست فقط ماخمامانی می تونه  ارومم کنه.

اونجا داداشم که 30 تیر عروسیشه با خانمش برای خرید به تهران آمده بودند.داداشم با حسن کل کل داره.وحسابی حسن رو اذیت می کنه.حسن هی بهش می گه زن ذلیل زن من خوشگل تره هیکل داداشم دو برابر حسنه!وقتی حسن رو تنبیه بدنی می کنم می گه:تو وخانواده ات از هیکلتون سو استفاده می کنین.

من که با پاها و دستم درگیر بودم زبونم هم سنگین شده بودنمی تونستم برای خرید های عروس خانوم ابراز احساسات کنم .ولی کم کم بین شوخی های حسن و مجید دردهام گم شدند.بعد هم برای آماده شدن واسه عروسی کلی رقصیدیم بابام و داداشم بهم شاباش دادند .خلاصه کاسبی هم کردیم.خوب هنوز هم بد نمی رقصم آخه این اواخر زیاد نمی رقصم .

 

حدود دو هفته پیش به دوتا ازدوستام _شری و رزی _گفتم:به کی رای می دین؟ نگاه تحقیر آمیزی به من کرد و گفت:مگه تو رای می دی؟

گفتم:خوب قصد نداشتم رای بدم ولی برای جلوگیری از توقف روند اصلاحات به معین رای می دم.

دیشب زنداداشم گفت:((به رزی گفتم :به کی رای می دی گفته:به معین واسه این روند اصلاحات متوقف نشه.

بعد بهش گفتم کدوم اصلاحات؟گفته:همین اصلاحات خودمون دیگه!ـ انگار بچه محلشونه ـ

به شری گفتم به کی رای می دی؟گفت: به معین واسه این روند اصلاحات متوقف نشه.

منم فوری در باره پاره ای اصلاحات که به نظر خودم مفید بودند حرف زدم. که بالاخره خاتمی آبرومونو توی دنیا خریده اینا میان آبرومونو می برن ویا تورم رشدش نسبت به دوره های قبل کمتر بوده یا الان حداقل می دونیم کیا زندونن براشون اعتراض کنیم ولی قبلا اصلا نمی فهمیدیم کی می ره زندون کی میاد؟

گفتم حداقل اگه کسی ازش پرسید مثل اون یکی سوتی نده.))

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 23:3  توسط مریم  | 

پیش از این هم گفته بودم که برای یافتنت تن به هرزگی داده ام روزهایم درتو ریختم تا شبها بربسترت باشم.ولی این را هم بدان به روزمرگی های من با تو باج نمی دهم. تا باشی.بودنت برای تعالی من است نه برای آرام چریدنم.می فهمی!من تورا می خواهم تا سلامتم تضمین شود وسلامتی را برای زندگی کردن می خواهم.

آرامش!همین نقطه عطف تمامیت من است.ولی نه به بهای هرزگی وباج دادن به زندگی .تن سپردن به تقدیر یا سرسپردگی به محبتی که بسوزاندم .

واینک که تو مرا آرامشی .باج نمی دهمت.تن می سپارم ولی تب نمی کنم که دارویم تو باشی.سر می سپارم به آن عطش راستینت که مرا برقله اعتماد نشانده است.

 

گمانمی کردم در دنیای مجازی بی پروا بگویم.ولی مدتی است که سخنانم تا به کی بورد می رسد عوض می شود.شرم است یا وحشت نمی دانم .ولی این که خودم را قیچی کنم عذابم می دهد.

تکه تکه های خودم را می بینم که هدر می روند......

 

گویی در مفاصلم بتن ریخته اند.دوستم می گه چرا مثل بدبختا راه می ری؟

نمی دونم اثرات کورتونه یا نه؟امیدوارم برای ترکیه خوب بشن .دوم تیر عازم هستیم حلال کنید دیگه .جای شما روهم خالی می کنیم.نگران نباشید.می تونم برای تبرک براتون یه پارچه سبز ببرم بمالم به درودیوارش.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 19:56  توسط مریم  | 

سلام.

روز سه شنبه دوستم و همسرش اومدند که خودش یه قصه طولانی است آنقدر به تفاوتهامون خندیدیم که کلی بهمون خوش گذشت.دوستم ساکن اصفهان است  از کلاس اول راهنمایی با هم دوست هستیم بیش از یک سال بود که ندیده بودمش حالا گذرش به تهران افتاده بود و من نمی شد بگم نیاین.خوب خودش هم خیلی کمکم کرد و من خسته نشدم ولی چون شب بد خوابیده بودم وهم کورتون هم بتافرون زده بودم چهارشنبه سر کار نیومدم تا حسابی استتراحت کنم.۵شنبه به انجمن رفتم تا پول بلیط ترکیه رو پرداخت کنم اونجا به سینما رفتیم فیلم شارلاتان .فقط می تونم بگم اونقدر بد بود که وسطش با سارا از سالن خارج شدم.

خوب الان خدارو شکر خوبم.

اها!حالا یادم اومد چی می خواستم بگم!دیشب فیلم تبلیغاتی مهرعلی زاده رو دیدید؟از وقتی مادرش دردش اومده بودم . محسن به دنیا اومد نشون داد....من فهمیدم که:

محسن پسر خوبی بود.درسش را خوب می خواند.به مادرش در کارها کمک می کرد.موقع به دنیا اومدن خیلی مامانش درد نداشت.خرافات مادر بزرگش راا در باره دلتنگی ابر از مادرش خورشید باور نکرد.راستی روز اولی که به مدرسه رفت تنهایی رفت خلاصه یه پارچه آقا بود....

اون یکی محسن هم که دیدن داشت....

مجتبی سمیعی نژاد به دوسال و آرش سیگارچی به ۱۴سال محکوم شدند.ریس جمهور اضهار تاسف کرد.

وقتی برگ از درخت افتاد شاخه دلتنگ شد.وقتی خاک به او جان داد جوانه زد.برگ را خاک خورده بود....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 19:28  توسط مریم  | 

برای تنوع و احترام به حقوق خوانندگان که از دست پریشان بلاگ دلشون خون بود و تمدد اعصاب خودم که واقعا از دست خل بازی های پرشن خسته شده بودم به اینجا منتقل شدم.

خوب دیرو زبرای نوشتن حس نداشتم و دستام خیلی ادادرمیوورد.امشب مهمون دارم تقریبا یک هفته است که هرشب مهمون دارم.مخصوصا الان که دارم کورتون هم تزریق می کنم.خوب دیدن دوستان خوبی مثل فریبا به ادم حال می ده.ولی امشب یه دوست قدیمی داره میاد که اصلا باهاش راحت نیستم.راستش قبلا خیلی راحت بودیم .ولی الان خیلی عوض شده نمی دونم چجوری باید باهاش رفتار کنم تازه ساعت ۱۰ میان یعنی ساعتی که من و حسن همیشه می خوابیم حالا من امشب هم بتافرون می زنم هم کورتون هم مهمون داری هم بیخوابی هم...

بی خیال نمی خوام به خودم انرژی ممنفی بدم.فوقش اینه که فردا مرخصی می گیرم یا دیرتر میام می گیرم می خوابم

 

توی بن بست و عبور

با وسوسه جام غرورم

زهر سکوت می نوشم

ودرابتدای عبور به بن بست می رسم

ودیوار عبور با فریا سکوت می شکند

ولی چنان مستم که نای فریاد ندارم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 21:53  توسط مریم  | 

خوب توی خونه جدید برام اومد نداشت با همون پست اول هک شدمخوب دوباره از اول.....
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 19:16  توسط مریم  |